شهادت در روز بازنشستگی

به گزارش خبرنگار ایکنا از آذربایجان شرقی، در واپسین روزهای هفته دفاع مقدس ، همراه با تعدادی از بانوان خبرنگار به دیدار همسر شهید ناصر اسدی دوست می رویم، مردی که سال ها در عرصه رسانه فعالیت داشت و خود شیفته روایت زندگی و حماسه شهدا بود و آرزو داشت از آنان مستند بسازد. حالا ما آمده ایم تا به جای دوربین و قلم او، پای روایت همسرش بنشینیم و از مردی بگوییم که سال ها راوی شهدا بود و سرانجام، خودش به یکی از همان روایت های ماندگار تبدیل شد.

به گزارش خبرنگار ایکنا از آذربایجان شرقی، در واپسین روزهای هفته دفاع مقدس، همراه با تعدادی از بانوان خبرنگار به دیدار همسر شهید ناصر اسدی دوست می رویم، مردی که سال ها در عرصه رسانه فعالیت داشت و خود شیفته روایت زندگی و حماسه شهدا بود و آرزو داشت از آنان مستند بسازد. حالا ما آمده ایم تا به جای دوربین و قلم او، پای روایت همسرش بنشینیم و از مردی بگوییم که سال ها راوی شهدا بود و سرانجام، خودش به یکی از همان روایت های ماندگار تبدیل شد.

ناهید قلی نژاد، همسر شهید، درباره نحوه آشنایی با همسرش می گوید: من با همسرم سال 1373 در شهرستان مراغه و از طریق پایگاه بسیج آشنا شدم. هم محله بودیم و او فرمانده پایگاه بود. من و برادرم نیز عضو بسیج همان پایگاه بودیم.

او شهید اسدی دوست را فردی مؤمن، معتقد و کاملاً ولایت مدار توصیف می کند و ادامه می دهد: وقتی می خواستیم ازدواج کنیم، 21 سال داشت، اما در محله به قدری مورد اعتماد و خوش نام بود که همه بیش از اندازه به او احترام می گذاشتند. محبوب تمام اهالی محله بود و در شهر هم او را می شناختند. با اینکه سن کمی داشت، در بسیاری از مسائل با او مشورت می کردند.

همسر شهید خاطرنشان می کند: چون آقای اسدی دوست همسایه ما بود، شناخت کاملی از او داشتیم و تنها دو کوچه با هم فاصله داشتیم. هنوز هم می گویم اگر آقای اسدی دوست از هر کسی خواستگاری می کرد، قطعاً جواب نه نمی شنید. با اینکه من 14 سال داشتم، خانواده ام به دلیل اینکه او را فردی پاک و شایسته می دانستند، مخالفت نکردند و حتی مشتاق این ازدواج بودند.

قلی نژاد از سادگی شهید در روز خواستگاری نیز یاد می کند و می گوید: در همان سادگی، با همان لباسی که همیشه می پوشید، برای خواستگاری آمده بود. اولین حرفی که با من در میان گذاشت این بود که به ساده زیستی علاقه دارد و دلبسته مال دنیا نیست.30 سال زندگی کرد، بدون اینکه دلبسته مال دنیا باشد. هرچه داشت برای دیگران می خواست.

همسر شهید درباره آغاز زندگی مشترکشان می گوید: وقتی با من ازدواج کرد، حسابدار فروشگاه بسیج بود و هنوز سپاهی نشده بود. دومین حرفی که با من در میان گذاشت این بود که من عاشق لباس سبز پاسداری ام و احتمالاً وارد سپاه می شوم، آمادگی داشته باش.این ازدواج با رضایت خانواده ها شکل گرفت و حدود یک سال و نیم از آغاز زندگی مشترکشان گذشته بود که خبر قبولی شهید در نیروی هوافضای سپاه رسید.

او روایت می کند: یک روز زنگ زد و با شوق از اداره بیرون آمده بود. خبر قبولی هوافضا را گرفته بود و مسیر اداره تا خانه را دویده بود تا این خبر را به من بگوید. اصلاً فکر نکرده بود که چگونه باید به تهران برود، اوایل زندگی مان بود. بعد دوباره ناراحت شد و گفت چطور بروم؟ آنجا نه کار دارم و نه می توانم تو را تنها بگذارم. چون با شوق آمده بود، دلم نمی آمد بگویم نرو.

او می افزاید: شهید اسدی دوست دو سال دوره تخصصی را گذراند و پس از آن نیز چند سال در شهرستان خدمت کرد. سه، چهار سال در شهرستان بودیم، اما به دلیل خستگی راه به تبریز آمدیم و دوباره در تبریز شروع به کار کرد. حدود 14 سال کار تخصصی انجام داد. چون عاشق شهدا و آثار شهدا بود و به فیلمبرداری و نویسندگی علاقه داشت، به اداره حفظ آثار رفت.

قلی نژاد ادامه می دهد: زمانی به حفظ آثار رفت که شهید طهرانی مقدم به شهادت رسید. خیلی مشتاق بود برای این شهید مستندی کار کند. تیمی داشتند که برای تمام شهدای هوافضا کتابچه ای نوشتند که ثمره آن کتاب «خط مقدم» شد.

او درباره دیگر مسئولیت های همسرش نیز می گوید: بعد از آن، مسئول روابط عمومی پادگان شد. ناصر به کارهای فرهنگی علاقه داشت و حدود دو سال مسئول روابط عمومی هوافضای شمال غرب کشور بود. بعد حدود یک سال و نیم مسئول فرهنگی هوافضای شمال غرب شد و این آخرین سمتش بود.

همسر شهید می گوید: آقای اسدی دوست با دوستانش فرم بازنشستگی را پر کرده بودند. اواخر سال 1403 همه فرم ها تأیید شده بود، اما فرم آقای اسدی دوست تأیید نشده بود. بعد از شهادت همکارانش تعریف می کنند که به آقای اسدی گفتیم بازنشستگی ما تأیید شده، اما مال تو نه. بیا دوباره فرم پر کن.آمد فرم را پر کرد، اما بعد گفت فعلاً چند ماه فرم من را نفرست. شاید حکمتی باشد. همکارش گفته بود چه حکمتی؟ بگذار بفرستم، چند ماه طول می کشد تا تایید شود. اما گفته بود نه، تو نفرست.

همسر شهید از آخرین ساعات حضور او در خانه نیز روایت می کند: یک روز قبل از جشن غدیر، ساعت 12 شب آمد خانه، اما خوشحال بود که جشن ها به خوبی برگزار شده است. من گلایه کردم که چرا دیر آمدی گفت شنبه کلیدها رو تحویل می دهم و دیگه نمی رم، همان شب ساعت 3:30 تلفنش زنگ زد، وقتی از او پرسیدم چه شده، گفت سرداران را زده اند.با ناراحتی و پریشانی زنگ زد به همکارش و گفت بیا من را هم بردار، با هم برویم اداره.

او ادامه می دهد: من همیشه در این 30 سال وقتی به مأموریت می رفت، دلهره داشتم، اما این بار دلهره ام فرق داشت. می دانستم برنمی گردد. هرچقدر گریه کردم و گفتم نرو، انگار نمی شنید. وضو گرفت، عطر زد و لباس تازه پوشید. جلوی آینه ایستاده بود و موهایش را شانه می کرد. گفتم نرو، لبخند زد.راه پله ها می رفت و من باز گفتم نرو. گفتم تو که بازنشسته شدی، نه توبیخی داری و نه تشویقی، دیگر برد و باختی نداری. دقیقاً پایین پله ها با زبان فارسی گفت: حاج خانم، فکر نمی کنی بعد از 30 سال شهادت حق ماست؟این جمله هنوز هم سر مزارش نوشته شده است. بعد رفت.

همسر شهید می گوید: تا ساعت 12 ظهر هیچ خبری نداشتم. ساعت 2 ظهر بود که همکاری که با هم رفته بودند زنگ زد و گفت حاج خانم کجایید؟ گفتم خانه خواهرم هستم. گفت ناصر کیفی داشت و گفت تحویل بدهم به حاج خانم. گفتم چه عجب کیفش را به شما داده است. گفت اوضاع خراب بود و کیف را به من داد. گفتم حال ناصر چطور است؟ گفت در امن و امان است.از ساعت سه به بعد تلفن من مدام از طرف همکاران ناصر زنگ می خورد. همه خبر داشتند، اما به من چیزی نمی گفتند.همه دوستانم از تهران و کرمانشاه زنگ زدند و پرسیدند از حاجی خبر داری؟ دلهره ام بیشتر شد. به امیرحسین، پسرم، زنگ زدم و گفتم پادگان را زده اند و از بابات خبری نیست، بیا با هم برویم پادگان. گفت کار مهمی دارم و نمی توانم.

قلی نژادخاطرنشان می کند: امیرحسین که بسیجی است، از سوی دوستانش در جریان مجروح شدن تعدادی از افراد قرار گرفته بود و از او خواسته بودند برای کمک برود. با این حال او را به بیمارستان کشانده بودند. امیرحسین دیده بود همکاران پدرش ایستاده اند مثل همیشه با او گرم نیستند و فرار می کردند، گفته بود نکند برای پدرم اتفاقی افتاده است. یکی از همکاران پدرش او را بغل کرده و گفته بود: «پدرت به آرزویش رسید.» امیرحسین به پادگان رفته بود و تا شب آنجا مانده بود تا پیکر پدرش را بیاورند.

قلی نژاد می گوید: من هم تا همان موقع بی خبر بودم، اما دلم خبر می داد. فقط خودم را به ندانستن می زدم. تا اینکه خواهرم از شهرستان زنگ زد و گفت می آییم تبریز. گفتم آخه تبریز چیزی نیست، چرا می آیید؟ گفت می آییم از خودت خبر بگیریم. ناراحتیم از این بود که دو روز پیکرش پیدا نشد و دو روز از صبح تا شب جلوی پادگان بودم.شهادت برای همسرم تنها به روزهای جنگ 12 روزه محدود نمی شد.

او با بیان اینکه من راضی ام به رضای خدا، می گوید: راهی بود که خودش می خواست و من هم همیشه برایش آرزو می کردم. همیشه می گفت اگر تو بخواهی، می شود. از سن 14 سالگی در دفاع مقدس و جنگ تحمیلی هشت ساله، به صورت بسیجی به جبهه رفته بود.

پاسدار شهید ناصر اسدی دوست در حملات ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی به خاک ایران در 23 خرداد 1404 به درجه رفیع شهادت نائل شد.

انتهای پیام

نظرات

captcha